دین، علم و فلسفه سه قلمرو جداگانهی معرفتی نیستند، بلکه سه صورت بزرگ بودن انسان در جهان هستی اند. در این نگاه، نسبت این سه با انکشاف اجتماعی معنای ژرفتر پیدا میکند. در این خوانش، ممکن نیست که جامعه تنها با ابزارهای مادی، با دولت، با اقتصاد، یا با تکنیک ساخته شود؛ بلکه پیش از همه، با نوع فهمی ساخته میشود که انسان از خود، از جهان، از قدرت، از حقیقت و از آینده دارد. هر جامعهای، پیش از آنکه در خیابانها، نهادها و نمادهایش دیده شود، در ضمیر تاریخیاش ساخته میشود؛ در آن نقطهای که انسان هنوز اختیار ندارد چگونه باید زندگی کند، چه چیزی را مقدس بداند، چه چیزی را ممکن بداند، و تا کجا حق دارد از خود و از جهان پرسش کند. از این دریچه، دین، علم و فلسفه سه لحظهی دراماتیک در سیر خودآگاهی انسان اند؛ یا سه صورت از مواجههی بشر با ترس، نیاز، معنا، قدرت و آزادی.
نقش دین
در روزگاری که جهان از نور دانش محروم بود، دین در کسوت صورت بنیادین آرامسازی جهان عمل میکرد. به قول مارکس، دین آه موجود سرکوبشده، قلب دنیای سنگدل، و روح اوضاع بیروح جهان ما است. انسان، در مواجهه با طبیعت، با مرگ، با رنج، با بیثباتی و با هراس ناشناختهها، نیازمند افقی بود که جهان را برایش معنا کند. دین، در اینجا، گذشته از مجموعهای از باورها، پناهگاهی هستیشناختی نیز بود؛ یعنی جایی که انسان اولینبار توانست هستی را از آشوب بیرون بکشد و برای آن نظم قدسی بنیان نهد. در این معنا، دین یک ضرورت تاریخی بود، نه یک خطای اجتماعی. جامعه، در وضعیت کودکی تاریخی خود، نمیتوانست بیپناه رها شود. او نیاز داشت کسی یا چیزی برایش بگوید جهان چیست، خیر و شر چیست، اطاعت چرا لازم است، و چگونه باید زیست. دین این نیاز را پاسخ داد؛ انسان را از تنهایی مطلق در برابر طبیعت نجات داد، برای رنج معنا ساخت، برای مرگ تسلی آفرید، و برای جمع انسانی نوعی اخلاق ابتدایی فراهم کرد. اگر دین نبود، شاید انسان بسیار زودتر از آنچه میپنداریم، در وحشت جهان بیمعنا فرومیرفت.
البته کار دین در عصر کودکی جوامع فقط معنابخشی به هستی نبود، بلکه نظم، امید و انضباط هم میآفرید. این کارویژهاش فقط آرامش نمیبخشید، بلکه حدود نیز تعیین میکرد. برای همین است که هرجا معنای نهایی از بیرون به انسان داده شود، امکان قیمومیت و سرپرستی نیز بهوجود میآید. زیرا کسی که مدعی مالکیت حقیقت است، حق هدایت را نیز برای خود محفوظ میداند. زیباترین شکل ادراک دین در نظم گفتار فوکو بیان شده است که دین را بهگونهای ساختارمند تشریح کرده است. خصلت معنادهی بیرونی و سیطرهای بر عناصر رخداد دین، بهویژه در صورت نهادمند و سیاسیشدهاش، آن را به ابزار کنترل اجتماعی بدل ساخت. این هرگز به این معنا نیست که هر دینداری ذاتا ستمگر است، بلکه به این معنا است که ساختار دینی، وقتی با اقتدار سیاسی گره بخورد، به سادگی میتواند انسان را، به قول اهل اندیشه، از مقام سوژهی اندیشنده به جایگاه ابژهی مطیع فروبکاهد. در این وضعیت، انسان هنوز حق زیستن دارد، اما حق تعریف زندگی خویش را نه؛ هنوز میتواند عمل کند، اما درون حدودی که از پیش، از عالم قدسی و دستنیافتنی، برایش خطکشی شده است. این همان وضعیتی است که میتوان آن را عصر قیمومیت نامید؛ عصری که در آن انسان هنوز به خود واگذار نشده است، یا باید ولیفقیهی او را اداره کند یا امیرالمؤمنینی. برای همین، هنوز جرأت و شایستگی آن را نیافته است که بدون عصای اقتدار مقدس و آسمانی راه برود.
این همان لحظهی پدیدار شدن جهانی است که در آن، اطاعت محض به جای پرسش فضیلت شمرده میشود، و تکرار، به جای اندیشیدن، نشانهی ایمان خالص میشود. سپس ساختار اجتماعی نیز براساس مشروعیت قدسی، محدود شدن اختیار فرد، و دشمنپنداری تفاوتها صورتبندی میشود. جامعهای که در چنین افقی تثبیت شود، شاید ثبات داشته باشد، اما این ثبات، ثباتی ایستا و راکد است، نه ثباتی سیال و روبهرشد. زیرا رشد، در بنیاد خود، نیازمند امکان خطا، تجربه، اعتراض و امکان بازاندیشی است؛ و هر جا که حقیقت از پیش بسته و نهایی اعلام شود، این امکانات محدود میشوند. جامعهی دینمدار، در این معنا، فقط جامعهای نیست که مردمش دین دارند، بلکه جامعهای است که در آن قدرت سیاسی، اخلاق عمومی، نظام آموزشی و افق آینده، همگی زیر سایه تفسیری بسته از حقیقت قرار دارند؛ حقیقتی که در مذاق مدعیانش هر دم بازتفسیر میشود. چنین جامعهای همیشه از درون بهسوی توتالیتاریسم دینی میل میکند، زیرا کثرت را دشمن وحدت میبیند، نقد را ضعف ایمان تعبیر میکند، و آزادی را تهدیدی برای نظم میفهمد.

